سیاست خارجی دونالد ترامپ: ناسیونالیسم قدرت‌محور در عصر افول نظم لیبرال

۲۷ بهمن ۱۴۰۴
مشاهده ۴۳۲

مقدمه: ترامپیسم به‌مثابه نشانه، نه استثنا

ظهور دونالد ترامپ در سیاست آمریکا را نمی‌توان صرفاً به خطای محاسباتی نخبگان حزبی یا نارضایتی مقطعی طبقات متوسط فروکاست. ترامپ در عرصه سیاست خارجی، بازتاب بحران انباشته هژمونی ایالات متحده و نشانه‌ای از شکاف عمیق میان ظرفیت‌های مادی قدرت آمریکا و تعهدات گسترده آن در نظم بین‌المللی است. از این منظر، سیاست خارجی ترامپ نه «انحراف از قاعده»، بلکه صورت‌بندی بدیل قدرت آمریکایی در شرایط افول نسبی است.

ترامپ برخلاف رؤسای جمهور پیشین، تلاشی برای پنهان‌سازی منطق عریان قدرت در پشت گفتمان‌های اخلاقی، حقوق بشری یا لیبرال انجام نداد. او به‌جای آن، صراحتاً اعلام کرد که جهان صحنه معامله است، نه هنجار؛ و آمریکا نه ضامن نظم، بلکه طلبکار آن است. همین صراحت، ترامپیسم را به یک نقطه عطف در فهم سیاست خارجی آمریکا تبدیل کرد.

۱. بنیان‌های نظری ترامپیسم: واقع‌گرایی بدون تزئین

سیاست خارجی ترامپ را می‌توان گونه‌ای از واقع‌گرایی غیرنهادمند و ضدنخبگانی دانست که با سه سنت فکری در تعارض قرار می‌گیرد:

  1. بین‌الملل‌گرایی لیبرال (Wilsonianism)
  2. نهادگرایی پساجنگ سرد
  3. مداخله‌گرایی اخلاقی نخبگان دموکرات و جمهوری‌خواه

در این چارچوب، مفاهیمی چون ارزش‌های جهانی، مسئولیت حمایت، دموکراسی‌سازی و امنیت جمعی جای خود را به مفاهیمی نظیر قدرت، هزینه، سود و معامله می‌دهند. ترامپ نه تنها به مشروعیت اخلاقی نظم لیبرال باور نداشت، بلکه آن را ابزار سوءاستفاده دیگران از قدرت آمریکا تلقی می‌کرد.

از این منظر، شعار "America First" بیانگر چرخش از هژمونی مبتنی بر رضایت (consent-based hegemony) به سمت هژمونی مبتنی بر اجبار و امتیازگیری مستقیم است.

۲. بحران تعهدات: فروپاشی منطق رهبری آمریکایی

یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های سیاست خارجی ترامپ، بازتعریف تعهدات ایالات متحده بود. در نگاه او:

  • اتحادهای امنیتی، سرمایه راهبردی نبودند، بلکه هزینه‌های بلاعوض تلقی می‌شدند؛
  • اروپا و شرق آسیا «سواری مجانی» از امنیت آمریکا می‌گرفتند؛
  • تعهدات بلندمدت، دست‌وپای آمریکا را در رقابت‌های آینده می‌بست.

در نتیجه، ترامپ عملاً اصل پیش‌بینی‌پذیری – که ستون اصلی بازدارندگی و اعتماد در نظم بین‌الملل است – را تضعیف کرد. این وضعیت نه تنها برای رقبا، بلکه برای متحدان آمریکا نیز نااطمینانی ساختاری ایجاد کرد و آنان را به سمت خودیاری راهبردی سوق داد.

۳. چندجانبه‌گری‌ستیزی: از اصلاح نظم تا تخریب نظم

برخلاف رؤسای جمهور پیشین که حتی در صورت نارضایتی، به اصلاح نهادها می‌اندیشیدند، ترامپ به خروج، تهدید و بی‌اعتنایی روی آورد. در این رویکرد:

  • نهادهای بین‌المللی فاقد ارزش ذاتی‌اند؛
  • مشروعیت آن‌ها تابع میزان تبعیت از اراده آمریکا است؛
  • قواعد زمانی معتبرند که قابلیت اعمال گزینشی داشته باشند.

خروج از برجام در این چارچوب قابل فهم است؛ برجام نه صرفاً یک توافق هسته‌ای، بلکه نماد چندجانبه‌گرایی محدودکننده قدرت آمریکا بود. ترامپ با خروج از آن، پیام روشنی مخابره کرد:
ایالات متحده حاضر نیست در چارچوب قواعدی بازی کند که خود قادر به نقض یک‌جانبه آن نباشد.

 ۴. ایران در مرکز ثقل سیاست فشار: آزمایشگاه ترامپیسم

جمهوری اسلامی ایران به مهم‌ترین میدان اعمال سیاست خارجی ترامپ تبدیل شد. راهبرد فشار حداکثری، در واقع آزمون کارآمدی قدرت مالی آمریکا در غیاب اجماع بین‌المللی بود. این راهبرد چند ویژگی کلیدی داشت:

  • بی‌نیازی از مشروعیت بین‌المللی؛
  • تمرکز بر تحریم‌های ثانویه و تهدید شرکای ثالث؛
  • پیوند زدن اقتصاد، امنیت و سیاست داخلی ایران.

اما نتیجه عملی این راهبرد، نه تغییر رفتار، بلکه بازتعریف محاسبات امنیتی ایران بود. فشار حداکثری به‌جای شکستن اراده، منجر به تقویت الگوی بازدارندگی نامتقارن، مقاومت فعال و گرایش به نظم‌های بدیل غیرغربی شد.

۵. امنیتی‌سازی اقتصاد: ابزار جدید هژمونی

ترامپ بیش از هر رئیس‌جمهور دیگری، اقتصاد را به ابزار مستقیم جنگ سیاسی تبدیل کرد. تحریم‌ها از ابزار مکمل به سلاح اصلی سیاست خارجی بدل شدند. این تحول، پیامدهای ساختاری مهمی داشت:

  • تضعیف اعتماد به دلار و نظام مالی غربی؛
  • تشویق قدرت‌های مستقل به ایجاد سازوکارهای موازی؛
  • افزایش پیوند میان ژئوپلیتیک و ژئواکونومی.

از این منظر، فشار حداکثری علیه ایران، بخشی از روند کلان‌تر تسلیحاتی‌شدن اقتصاد جهانی بود؛ روندی که خود، بنیان‌های نظم لیبرال اقتصادی را فرسایش می‌دهد.

۶. تناقض استراتژیک: ضد مداخله، مولد بحران

ترامپ خود را مخالف جنگ‌های پرهزینه معرفی می‌کرد، اما سیاست‌های او به‌طور سیستماتیک سطح تنش‌های راهبردی را افزایش داد. ترور سردار سلیمانی نمونه بارز این تناقض است:

  • اقدامی‌با پیامدهای ژئوپلیتیکی عمیق؛
  • بدون راهبرد خروج یا مدیریت پسابحران؛
  • با خطر کشاندن منطقه به جنگی فراگیر.
  • این الگو را می‌توان نوعی مدیریت بحران بدون افق صلح دانست؛ وضعیتی که نه به جنگ تمام‌عیار می‌انجامد و نه به ثبات پایدار.

۷. ترامپ و شتاب افول نظم لیبرال

ترامپیسم نه علت افول نظم لیبرال، بلکه شتاب‌دهنده آن بود. سیاست خارجی ترامپ:

  • هنجارهای لیبرال را از درون بی‌اعتبار کرد؛
  • به روایت‌های ضدغربی مشروعیت بخشید؛
  • فاصله میان ادعا و عمل آمریکا را آشکار ساخت.

در نتیجه، قدرت‌هایی چون چین و روسیه توانستند خود را نه صرفاً رقیب، بلکه بدیل نظم آمریکایی معرفی کنند؛ و جمهوری اسلامی ایران نیز در این فضا، امکان مانور بیشتری یافت.

۸. دلالت‌های راهبردی برای جمهوری اسلامی ایران

تجربه ترامپ چند آموزه بنیادین برای سیاست خارجی ایران دارد:

  1. اتکا به توافق با آمریکا بدون تضمین ساختاری، پرریسک است؛
  2. چندجانبه‌گرایی بدون توازن قوا، شکننده است؛
  3. مقاومت هوشمند می‌تواند هزینه سلطه را افزایش دهد؛
  4. جهان در حال گذار از نظم لیبرال است، اما نه به‌سوی خلأ، بلکه به‌سوی چندمرکزی بی‌ثبات.

جمع‌بندی نهایی

سیاست خارجی دونالد ترامپ را باید بیان صریح بحران هژمونی آمریکا دانست؛ بحرانی که سال‌ها در پس گفتمان لیبرال پنهان شده بود. ترامپ نشان داد که وقتی قدرت مسلط دیگر قادر به تأمین هزینه‌های نظم نیست، به‌جای اصلاح نظم، آن را تضعیف می‌کند.

برای جمهوری اسلامی ایران، ترامپیسم یک هشدار و یک فرصت بود:
هشدار نسبت به بی‌ثباتی آمریکا؛. و فرصت برای بازتعریف نقش خود در نظم در حال گذار جهانی

 سجاد عطازاده، کارشناس مرکز مطالعات سیاسی و بین‌المللی

(مسئولیت محتوای مطالب برعهده نویسندگان است و بیانگر دیدگاه‌های مرکز مطالعات سیاسی و بین‌المللی نیست) 

 

متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است