خاورمیانه معاصر را نمیتوان با مفاهیم هویتی قرن بیستم توضیح داد. پروژههای فراملی که زمانی ادعای تعریف «جهان عرب» را داشتند، امروز جای خود را به منطق سختگیرانه دولت-ملت و رقابت امنیتی دادهاند. در این میان، ایدهای که فواد عجمی، رئیس سابق دانشکده مطالعات بینالمللی دانشگاه جانز هاپکینز و از چهرههای نزدیک به نومحافظهکاران آمریکایی، در اواخر دهه 80 میلادی در نشریه فارن افرز تحت عنوان «پایان پان عربیسم» صورتبندی کرده بود، اکنون نه صرفاً یک تفسیر تاریخی، بلکه یک چارچوب تحلیلی برای فهم وضعیت کنونی منطقه است؛ وضعیتی که در آن، هویت عربی دیگر ظرفیت سازماندهی سیاست منطقهای را ندارد و جای خود را به شبکهای پراکنده از دولتهای امنیتمحور داده است.
عجمیبر این عقیده بود که که پروژه پانعربیسم - بهعنوان تلاش برای ایجاد یک هویت و نظم سیاسی واحد در جهان عرب - به دلیل تعارضهای درونی دولتهای عربی، تقدم منطق بقا بر همبستگی فراملی و شکست در نهادسازی پایدار، دچار فرسایش ساختاری و نهایتاً افول شده است؛ او نشان داد که پس از شکستهای سیاسی و نظامی دهه 1960، بهویژه جنگ 1967، جهان عرب بهتدریج از منطق وحدتگرایانه فاصله گرفته و به سوی دولت-ملتگرایی و رقابتهای درونمنطقهای حرکت کرده است، بهگونهای که «پانعربیسم» نه بهصورت ناگهانی، بلکه بهمثابه یک پروژه تاریخی فرسایشی پایان یافته تلقی میشو
پانعربیسم در قرن بیستم، بهویژه در دوره ناصری، تلاشی برای فرارفتن از مرزهای دولت-ملت و ایجاد یک واحد سیاسی-هویتی واحد در جهان عرب بود. این پروژه بر فرض همسرنوشتی سیاسی و فرهنگی جهان عرب استوار بود، اما در عمل با سه محدودیت ساختاری مواجه شد: رقابت دولتهای نوظهور عرب، تقدم منطق بقا بر منطق همبستگی، و ناتوانی در نهادسازی فراملی پایدار. شکستهای نظامی و سیاسی، بهویژه در دهه 1960، این روند فرسایشی را تسریع کرد و به تدریج، دولتهای عربی را به سمت اولویت دادن به منافع ملی و امنیت رژیمها سوق داد.
در وضعیت کنونی، این فرسایش به نقطهای رسیده است که میتوان از «پساپانعربیسم» سخن گفت. جهان عرب نه یک بلوک منسجم سیاسی است و نه حتی یک فضای هویتی با ظرفیت بسیج جمعی. آنچه باقی مانده، مجموعهای از دولتها است که در عین اشتراک زبانی و فرهنگی، در سطح ژئوپلیتیکی درگیر رقابتهای عمیق هستند. شکافهای جدید دیگر صرفاً عربی-غیرعربی نیست، بلکه درون خود جهان عرب نیز چندلایه و متکثر شده است: رقابتهای خلیج فارس، شکافهای ناشی از بحرانهای داخلی، و همزمانی همگراییهای مقطعی با قدرتهای بیرونی.
در چنین زمینهای، نظم منطقهای از منطق ایدئولوژیک به منطق دولت-محور تغییر ماهیت داده است. امنیت رژیمها، بقا، و موازنه قوا جایگزین پروژههای وحدتگرایانه شدهاند. همکاریهای منطقهای نیز نه بر پایه هویت مشترک، بلکه بر اساس ضرورتهای تاکتیکی و تهدیدات مشترک شکل میگیرند. این وضعیت، خاورمیانه را به فضایی تبدیل کرده است که در آن ائتلافها سیال، موقتی و چندلایه هستند.
در این میان، جایگاه جمهوری اسلامی ایران در نظم پساپانعربیسم نیازمند تحلیل مستقل است. ایران اساساً خارج از منطق پانعربیستی تعریف شده و از ابتدا در چارچوب یک هویت سیاسی غیرعربی و راهبردی مستقل عمل کرده است. در خلأ ناشی از افول همگرایی عربی، ایران توانسته شبکهای از روابط امنیتی، سیاسی و غیررسمی در بخشهایی از منطقه ایجاد کند که در برخی موارد به شکلگیری نوعی «نفوذ شبکهای» انجامیده است. با این حال، این موقعیت با محدودیتهای ساختاری نیز همراه است؛ از جمله مقاومت متقابل دولتهای عربی، رقابت شدید با قدرتهای منطقهای دیگر و دشواری تبدیل نفوذ غیررسمیبه نظم پایدار.
در سطح کلان، آنچه امروز در خاورمیانه مشاهده میشود، نه شکلگیری یک هژمونی جدید و نه بازگشت به بلوکبندیهای ایدئولوژیک است. بلکه با نوعی نظم غیرقطبی و چندلایه مواجه هستیم که در آن چند قدرت منطقهای - از جمله ایران، عربستان سعودی، ترکیه و رژیم صهیونیستی - در حال موازنهسازی مستمر هستند. این موازنه نه به سمت تثبیت حرکت میکند و نه به سمت فروپاشی کامل، بلکه در وضعیت تعلیق دائمی قرار دارد.
ویژگی مهم این نظم آن است که بازیگران منطقهای بهطور همزمان درگیر رقابت و همکاری هستند. این همزیستی متناقض، محصول نبود یک مرکز هویتی یا امنیتی مسلط است. برخلاف دورههایی که یک ایدئولوژی فراملی میتوانست نظم منطقهای را سازمان دهد، امروز هیچ گفتمان مسلطی قادر به ایجاد انسجام پایدار نیست. در سطح بینالمللی نیز این وضعیت پیچیدهتر شده است. قدرتهای بزرگ نه بهعنوان هژمونهای تعیینکننده، بلکه بهعنوان بازیگران مداخلهگر در یک میدان پراکنده عمل میکنند. نتیجه، تشدید سیالیت در ائتلافها و کاهش قابلیت پیشبینی در سیاست منطقهای است.
در نهایت، میتوان استدلال کرد که پایان پانعربیسم صرفاً پایان یک ایدئولوژی نیست، بلکه آغاز یک وضعیت ساختاری پایدار در خاورمیانه است. در این وضعیت، سیاست منطقهای نه حول وحدت یا ایدئولوژی، بلکه حول بقا، موازنه و مدیریت نااطمینانی سازمان یافته است. این تحول، چارچوب تحلیلی جدیدی را میطلبد که در آن دولت-ملت نه بهعنوان یک واحد گذرا، بلکه بهعنوان شکل مسلط و پایدار سازمان قدرت در منطقه در نظر گرفته شود.
سجاد عطازاده، کارشناس مرکز مطالعات سیاسی و بینالمللی
(مسئولیت محتوای مطالب برعهده نویسندگان است و بیانگر دیدگاههای مرکز مطالعات سیاسی و بینالمللی نیست)